تبليغاتX
تنگ بی ماهی
شعرها و داستان‌های مهدی علاقمند

 

شلیک که شد

با خود گفتی

کدام سیم از کدام ساز در کجای جهان پاره شد

که سوزَش این‌چنین سینه‌ام را ‌سوزاند

                                         نوازنده‌ی آزادی!

 

مفاهیم درس های فلسفه را مرور کردی

و چون پاسخی نیافتی

حیران بر زمین افتادی و

دشمن ساز را جست‌وجو ‌کردی

افسوس

آن‌دم که اُرکستر آزادگان در خون خیابان اجرا شد

فرصت نشد ببینی

گلِ سرخی که از دهان تو جاری شد

قطعه‌ی بی‌کلام تاریخ ما بود.

 

پ.ن : عذرخواهی از عزیزی که کامنتش به خاطر ویرایش این شعر ناخواسته حذف شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 23:18  توسط مهدی علاقمند  | 

 

آن کلاغ

که می خواست به جوجه های فضولش حالی کند

                                                            شب است و وقت خواب

ستاره های شانه ی سروانی را

که در جنگ کشته شد

از تخت خواب زنش دزدید

نشان شان داد و قصه خواند :

.

.

.

قصه ی ما به سر رسید

آدمه به خونه ش نرسید.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:16  توسط مهدی علاقمند  | 

 

شعرم را

پس می‌گیرم از تو

کلماتش را

حرف

به

حرف

دانه می‌کنم

برای صبحانه‌ی کلاغ‌ها

و به آوازشان گوش می‌دهم

تنگ بی ماهی سه ساله شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 17:33  توسط مهدی علاقمند  | 

 

آشنایی ما قدیمی‌ست...

آشنایی ما قدیمی‌ست

سال‌ها ما غروب ماه را تماشا کرده‌ایم

و قرن‌ها ماه

غروب ما را

 از مجموعه شعر "این دفتر را باد ورق خواهد زد" / انتشارات آهنگ دیگر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:25  توسط مهدی علاقمند  | 

 کودکی

سوار دوچرخه‌ی بدون گُلپَر نمی‌شوی

مراد هم می‌داند

گلِ سرت را شکسته

مادرت بفهمد حتماً کتک می‌خوری

پول ندارم برایت گلِ سر بخرم

 مراد هم می داند

امروز به من گفت:

گلپرهای دوچرخه ام را می خرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 8:50  توسط مهدی علاقمند  | 

 

مهمانی

از پشت سر شناختمش

با اینکه

هیچ وقت ندیده بودمش

 

جلوی بار

داشت کتاب می خواند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:45  توسط مهدی علاقمند  | 

 چینش دقیق کلمه‌ها و ساده‌گی‌‌شان‌ در آثار سعدی، هر بار شگفت‌زده‌ام می‌کند:

 اخترانی که به شب در نظر ما آیند

پیش خورشید محال است که پیدا آیند

همچنین پیش وجودت همه خوبان عدمند

گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند

مردم از قاتل عمدا بگریزنذ به جان

پاک‌بازان برِ شمشیر تو عمدا آیند

تا ملامت نکنی طایفه رندان را

که جمال تو ببینند و به غوغا آیند

یَعلَمُ اللَّه که‌گر آیی به تماشا روزی

مردمان از در و بامت به تماشا آیند

دلق و سجاده ناموس به میخانه فرست

تا مریدان تو در رقص و تمنا آیند

از سر صوفی سالوس دوتایی برکش

کاندر در این ره ادب آن است که یکتا آیند

می‌ندانم خطر دوزخ و سودای بهشت

هرکجا خیمه زنی اهل دل آنجا آیند

آهِ سعدی جگر گوشه‌نشینان خون کرد

خرّم آن‌روز که از خانه به صحرا آیند.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 18:13  توسط مهدی علاقمند  | 

 

پیرزن با یک سبد سفیداب

از پله‌های خانه‌ی اجدادی پایین افتاد

و زیر لب گفت:

پله هم

پله‌های قدیم !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 17:36  توسط مهدی علاقمند  | 

 

تخته نرد روی قله‌ی قاف

یادش بخیر

چه سیگارهایی که پای قمار با چشمک ستاره‌ها روشن نکردم

حالا همه‌ی ستاره‌هام را باخته‌ام

جز تو

که همان خورشید معروفی

دلم برای زندگی تنگ شده

اما آن‌قدر خسته‌ام

که به خاطر یک نردبان

روی تو شرط بسته‌‌ام

قول بده

اگر باز  بازنده شدم

سیگار رقیبم را

با خودت روشن نکنی

 

هنگام سرایش این شعر به سطر آخر "فدریکو گارسیا لورکا" سروده‌ی گروس عبدالملکیان نظر داشته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:40  توسط مهدی علاقمند  | 

 

خورشید نمی‌تابد

ابر نمی‌بارد

نه زنی مهربان

نه مردی بزرگ

که احترامی برانگیزند

 

با کلاهم

بومرنگ  بازی می‌کنم

پرنده‌ها سرگرم می‌شوند

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:45  توسط مهدی علاقمند  | 

 

خط شلوارم شکسته

کُتم تا خورده

پیراهنم چروک شده  

باید

یک اتوی حسابی بکشم

                            دلم را.

 

 پ.ن: فیلم reader را حتماً ببینید. فیلمی درباره جنون ادبیات.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:16  توسط مهدی علاقمند  | 

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

                                                  سعدی

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 8:44  توسط مهدی علاقمند  |