تبليغاتX
تنگ بی ماهی
 

اگر می دانستم که تو

تا این اندازه خاطرخواه کتاب هستی

پیراهن هایم را از کتابخانه ها می خریدم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 19:32 توسط مهدی علاقمند |

 

دورریختنی‌ها

 از سیمِ تلفنی که زنگ نمی خورد

به جای نخ استفاده کنید

بغض تنهایی‌تان را کمی باد کنید

نخ را به آن ببندید و به پارک بروید

بعد از چند دقیقه خواهید دید

یک بادکنک‌فروش حرفه‌ای هستید.

18/8/88

روزهایی هست در زندگی که آدم دوست دارد از دست بعضی آدم‌ها کوله‌بارش را بردارد و مثل قصه‌ها بزند به ناکجا. آدم‌هایی هستند در زندگی که دیر می‌آیند و زود می‌روند و چنان خاطره‌ی درخشنده‌ای از خود به جا می‌گذارند که دوست داری بگذاری هر وقت دلشان خواست کوله‌بارت را کول کنند، حتا اگر لحظه‌ای با خود بگویی: نکند ندانند کوله‌بار یعنی چه.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 22:31 توسط مهدی علاقمند |

 

فقط خورشید

مرا گرم می کند

از دور

تن نزدیک تری

ندارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:40 توسط مهدی علاقمند |

زیبایی زنان زیبا

دوچندان می‌شود

با سیگاری لای انگشتان‌‌شان

این         

نظریه‌ی زیبایی‌شناختی یک کافه‌چی قدیمی‌ست

که سال‌هاست به خاطر زنش سیگار را ترک کرده

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:37 توسط مهدی علاقمند |

پرنده

نیستم

اما از قفس بَدَم می‌آید

دلم می‌خواهد آفتاب که سر می‌زند

پرندگان همه از شادی بال دربیاورند

و مرا هم که خواب صبحگاهی‌ام بی‌شک

دربسته وُ تکراری است  بیدار کنند.

پرنده‌ی قفس‌نشین نه با طلوع آفتاب

شاد می‌شود نه از غروب آن‌ دلگیر.

از مجموعه شعر "کبریت خیس"/ انتشارات مروارید

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:56 توسط مهدی علاقمند |

کافه‌داری مشهور بودم

حالا اما

ته‌سیگارهای لایت را جمع می‌کنم

دنبال زنی می‌گردم

که در یک شب پاییزی

ماتیکش را جا گذاشت

کنار آینه‌ی دستشویی

 

من

کلکسیونری مشهورم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:35 توسط مهدی علاقمند |

 کافکا در طول نامزدی خود با فلیسه بائر خود را مثل یک "جانی در قید و بند" احساس می کرد. مثل یک "جانی"، زیرا وجود خود را برای فلیسه نوعی "تهدید" می‌دانست، در قید و بند از آن رو که نزدیک شدن زندگی زناشویی، نوشتن را، آن زندگی دیگر را که تنها برای او اهمیت داشت، به خطر می‌انداخت.

بریده‌ای از پس‌گفتار علی‌اصغر حداد بر رمان محاکمه

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:28 توسط مهدی علاقمند |

قطار

تندیس خداحافظی ست

و بهانه‌ی همیشه‌ی گریه‌ی شاعر

که همسفر ندارد وُ

مسافران را بدرقه می‌کند

 

شاعر

پیکرتراش خداحافظی ست

                          با گریه‌هایش

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:12 توسط مهدی علاقمند |

سرنوشت

 اریش فریدمی‌گویند

شاعر

کسی است

که واژه ها را

به هم پیوند می‌زند

 

نادرست است

 

شاعر

کسی است

که واژه‌ها او را

کم و بیش

به هم پیوند می‌زنند

اگر بخت یار او باشد

 

اگر شوربخت باشد

واژه‌ها اما او را

از هم ‌می‌گسلند

 پی نوشت: چند وقتی است احساس می کنم بند آخر این شعرم.

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:33 توسط مهدی علاقمند |

 

از ماهی گیران شکست خورده

کسی لنگه کفش نمی خرد

جز مردی گرسنه

که از جنگ بر می گردد

با یک چوب‌دستی  زیر بغل

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:44 توسط مهدی علاقمند |

 

دیر کرده

در این هوای شرجی

از ساعتم

عقربه می چکد

اهواز/ مرداد هشتاد و هشت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 9:48 توسط مهدی علاقمند |

 

شادی و شگفتی ام را از آشنایی با دریا دادور (خواننده اپرا) با شما قسمت می کنم...

 سپاس از ماه تی تی عزیز برای معرفی خواننده

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:25 توسط مهدی علاقمند |