بکارتش
بی خون و درد
از درون باز میشود
بی نطفه و رَحِم
مرگ
تولید مثل میکند
دهانهی دار
عصرانه
گفتم: چای دم کشید؟
گفتی: هنوز رنگ چشمهای تو نشده
سماور
با قل قلِ دلِ من میجوشید.
نزار قبانی / احمد پوری / نشر چشمه / از کتاب در بندر آبی چشمانت ...
بسیار ستودهام زیبایی زنی را
اما دل به او نسپردهام،
چه بسیارند زنان زیبا در دنیا
و چه دشوار است عاشق شدن اما.
مامان / پی یر اُتن گرونیه / خجسته کیهان / نشر اُفق
مامان، که مثل بیشتر خانمهای سالمند لجباز بود، همیشه از اینکه پیشنهاد ما را بپذیرد و خود را از پنجره به بیرون پرتاب کند، طفره میرفت؛ من و برادرم چندین سال بود که به اصرارِِ تمام این را از او میخواستیم. هر دو در اینباره فکرهایی داشتیم، ولی با اینکه هربار که برای دیدارهای هفتگی به منزلش میرفتیم، تکتک یا هر دو سر به سرش میگذاشتیم و پیشنهادمان را مرتب تکرار میکردیم، او میگفت: "بس کنید، گوشم را بردید. من سنم از این بچهبازیها گذشته!" لجباز.
هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که هیچچیز، نه سخنرانیها، نه التماسهای ما هرگز نمیتوانست تنگنظریهای او را تغییر دهد و به برداشتن گام نهایی برسد. زرنگی این زن در برابر امور زندگی، ما را به ناامیدی میکشاند؛ بهخصوص برادرم را که غالباً اعتماد به نفسِ خارقالعادهای داشت و از مدتها قبل پیشبینی کرده بود که عاقبت با صبر و پایداری بر مقاومت این هشتاد و چندسالهی چابک پیروز میشویم.
چیزی نمانده بود که دست برداریم و چون خسته شده بودیم، خیال داشتیم دیگر در اینباره حرفی نزنیم که دیروز، وقتی به مناسبت جشن معراج هر سه گرد میزی نشسته بودیم، چای مینوشیدیم و شیرینی مربایی میخوردیم، او را دیدیم که بلند شد، به آرامی چارپایهای را کنار پنجرهی باز گذاشت، کفشهایش را کند، به آن سوی پنجره پا گذاشت و بیآنکه کلمهای بگوید، خود را به خلاء پرتاب کرد.
ابتدا بر خلاف محاسبات آشفتهی برادر بزرگم، مادرمان در آسمان پرواز نکرد، بلکه بیستمتر پایینتر، پیش پای رهگذران عجولی سقوط کرد که غالباً به چنین نمایشهایی بیتفاوت بودند.
چنین بود که بار دیگر حرف من درست از آب درآمد و شرط را بردم. برادرم که بر اثر باخت کمی دمغ شده بود، فوراً انگشتری را که بر نگینش سپر و اسلحه و حروف اول نام پدرمان نقش بسته بود، به من داد؛ انگشتری که پس از مرگ پدرمان به ارث برده بود و من از آن پس همیشه آن را خواسته بودم؛ چون آدم دوست دارد بعد از مرگ عزیزانش، یادگاری از آنها داشته باشد.
اَهورامزدای منی
کتیبهها
پر از حروف نام تواَند:
آفریدگار شادی!
تپههای خارا
از شهوت کتیبهشدن
تیشهی فرهاد را خواب میبینند!
خط میخی
پر از انحنای معنای توست
افسوس
دستم به لمس عمقِ تو نمیرسد
قانون کوهستان را بشکن
تکان بخور
در آغوشم بگیر
تا درحروفِ تو حک شوم
میخواهم
به تاریخِ تو بپیوندم.
همدان/ درهی عباسآباد/ کتیبههای گنجنامه - 10/4/87
نصیحتنامه (ضد داستان)
اگر دوست دارید معنای واقعی بدبختی و ترس ناشی از آن را بدانید به اتفاقی که در روز تولد همسر آقای سمندرزاده افتاد، دقت کنید. آقای سمندرزاده با دستهگلی در دست و نیشِ تا بناگوش بازش از درِ گلفروشی بیرون آمد و برای از دستندادن اتوبوس خط واحد با عجله دوید وسط خیابان. اگر حدس زدهاید درحالی که سمندرزاده در رویاهایش به عکسالعمل همسرش هنگام دریافت گل فکر میکرد؛ یک ماشین به او زد و پرت شد رو شیشهی جلو و شیشه خرد شد و سمندرزاده عقب ماشین ولو شد؛ حدستان کاملا" درست است. اما هرگز به خود نبالید که خوانندهی حرفهای داستان هستید. این از نظر اخلاقی هم چندان صحیح نیست. آقای سمندرزادهی بیچاره پرت شده عقب ماشین و شما به این فکر میکنید، ازدردسرهای یک خوانندهی حرفهای این است که بعضی وقتها آخر داستان را حدس میزند؟! و بابت این موضوع قند توی دلتان آب میشود؟! بگذریم...
اما آیا میدانید ؛جملاتی که توی هوش و بیهوشی روی تخت بیمارستان از دهانش خارج شد چه بود؟
- جناب سروان! این دستهگل پول یک ماه اضافهکاری من است.
- آخر شما از یک کارمند ساده چه انتظاری دارید؟
- ...
اما جملهای که باعث شد خانم سمندرزاده توی بیمارستان تصمیم بگیرد برای همیشه ازشوهرِ کودنش _ به قول خودش _ جدا شود؛ این بود:
- جناب سروان! خسارت شیشه را نمیدهم. یعنی ندارم که بدهم.
ممکن است این پایانبندی توی ذوقتان زده باشد. اما اگر به شما بگویم این ماجرا واقعی بوده و آقای سمندرزاده همسایهی دیوار به دیوار ماست؛ حتما" باید خودتان را بابت بیتفاوتی یک خواننده یا شاید هم نویسنده نسبت به حوادث و مشکلات اطرافتان سرزنش کنید.
دو شعر از من در آتی بان منتشر شد.
پی نوشت: هم خاطره می رود به شهرش. می ترسم روزهای طلایی زندگی ام را با خود ببرد.
به بهترین کتایون دنیا
مِی پرست
پرستاران!
این مَرد
از لذت فراوان
بی هوش شده
بگذارید بمیرد
تا برای زنده گان
مجلس ختمی بگیریم.
تقدیم به همخاطرهام
بوی انار میدهی
شب یلدای من!
پیش از تبانی آفتاب و کوه
بگذار
دانه
دانه
دانه
بجویَِِمَت
تا راز اشکهایم را بدانم
اهواز-۱۸/۳/۸۷