تقدیم به همه عاشقان نوروز و انسان های آزادی خواه
سین هشتم
- کیه کیه در می زنه؟
چرا با پاش در می زنه؟
- منم منم در می زنم
دستام پره پا می زنم
- من که نوروز ندارم
سفره هفت سین ندارم
- چرا نداری چی کم داری؟
- سبزه و سکه کم دارم
- بپر برو تو باغچه
رو برگ گل نوشته
برگای من مال توئه
سبزی هفت سین تو ئه
- من سمنو ندارم
هفت سینی هم ندارم
- این قدر نگیر بهونه
دختر یکی یه دونه
تا کی می خوای تو خونه
بگیری هی بهونه
نرفتی توی کوچه
بوی سمنو می پیچه
یه کاسه وردار از رف
بپر برو سر صف
آخه بی بی گل منتظره
می گن تا صبح چشم به دره
- راستی من سیب ندارم
سفره هفت سین ندارم
- سیب رو درخت عشقه
زمین این جور نوشته
- آخه من عشق ندارم
چون کسی رو دوست ندارم
- بی بی گل پسر داره
پسر نگو شاه پسر داره
اون تو رو خیلی دوست داره
- من که سکه ندارم
سفره هفت سین ندارم
- سکه تو قصر فراوونه
دستای شاهه داغونه
بپر برو تو قصرش
با مشت بزن تو پشتش
وقتی صداش در اومد
بدون عمرش سر اومد
- خب عمو نوروز من
همیشه پیروز من
هفت سین من کامله
پس چرا دستات پره؟
- دستام پر از ستاره س
ستاره سین سفره س
- دستات پر از ستاره س؟!
ستاره سین تازه س؟!
- ستاره سین هشتمه
سین امید مردمه
ستاره آزادگیه
خون به دل تاریکیه
- بیا تو نوروز من
نوروز پیروز من
بیا باهم داد بزنیم
دنیا رو فریاد بزنیم:
- اونایی که نوروز ندارین
سفره هفت سین ندارین
امشب همه مهمونمین
مهمون من و نوروزمین
تقديم به علياشرف درويشيان
بيهم
همين ديشب
كه من بي خانه هواي همخانه به سرم زده بود
نيمكت آبي را
توي حوض بي ماه شب بي تاريخ
شستند و ترسيدند و بردند
آرام بخنديد
كه ماه پشت پنجرهي مقواي اتاقم
هزار سال است خواب خورشيد ميبيند
بيچارهها
از شوق داشتن يك چيزي كه مال خود خودشان بود
فراموش كردند آوازهاشان را از روي زمين بردارند
و صداي بيخانگيشان تا صبح
گوش ستارهها را هم كر كرد
و ماه که در هزار و يكمين گردش گهوارهاش از خواب پريد
بي كه صورتش را توي حوض بشويد
ديد
عجب هم پنجره ی بی خورشیدی دارد
تنها یک تلقین
دوست من می گوید من خیلی خیال باف هستم. من هم فکر می کنم حق با اوست. به عنوان مثال او به در گیری من با حادثه ای که دوشنبه پیش برایم بوجود آمد اشاره می کند. آن روزصبح مشغول خواندن یک رمان ترسناک بودم گرچه هوا روشن بود اما من قربانی قدرت تلقین شدم و این حالت باعث شد که تصور کنم که یک قاتل تشنه به خون در آشپزخانه است و این قاتل خون آشام یک خنجر بزرگ را در هوا می چرخاند. او منتظر است من داخل آشپزخانه بشوم و او به رویم جست بزند و خنجرش را در پشت من فرو کند. بنابراین تحت تاثیر این تلقینات با این که کاملا" روبروی در آشپزخانه که باز بود نشسته بودم اما باز حس می کردم قاتل پشت دربسته کمین کرده است و من چنان قربانی این حالت تلقین شدم که جرات نداشتم وارد آشپزخانه شوم. این موضوع باعث نگرانی من شد چون کم کم موقع ناهار می رسید و من مجبور بودم به آشپزخانه بروم در همین موقع زنگ در به صدا درآمد.
بدون این که بلند شوم فریاد زدم: بیا تو در باز است سرپرست ساختمان وارد شد درحالی که دو سه تا نامه در دست داشت گفتم: پایم خواب رفته می توانی به آشپزخانه بروی و یک لیوان آب بیاوری؟ او گفت: البته و در آشپزخانه را باز کرد و داخل شد صدای فریاد کسی را شنیدم که به زمین افتاد و با افتادنش ظرف ها و بطری های زیادی هم به زمین ریخت. آن گاه از روی صندلی خود جهیدم و به طرف آشپزخانه رفتم سرپرست ساختمان روی میز خم شده بود و یک خنجر به پشت اش فرو رفته بود او مرده بود. و در این لحظه آرام شدم حالا می توانستم مطمئن شوم که هیچ قاتلی در آشپزخانه نیست. همان طور که منطقی به نظر می رسد این یک مورد کاملا" تلقینی بود.
نویسنده: فرناندو سورنتینو
مترجم: میترا کیوان فر
منبع: ماه نامه ی آزما( اردیبهشت ماه هشتادوپنج )
نقد داستان
این داستان به لحاظ زبان و نوع روایت بیشتر به داستان های ریچارد براتیگان( نویسنده مجموعه داستان اتوبوس پیر و رمان پست مدرن صید قزل آلا در آمریکا ) شبیه است با این تفاوت که در داستان های براتیگان طرح غیرمحسوس و گاهی نیز داستان به کلی فاقد طرح است. اما در این داستان ما با طرحی کاملا" مشخص روبرو هستیم.
تنها یک تلقین گزیده ای از زندگی فردی خیال باف است که مقهور قدرت تلقین خویش می شود. در این داستان راوی ( خیال باف ) با این که بر واهی بودن تصور خویش علم دارد و آن را تلقینی بیش نمی داند اما ظاهرا" از سرپرست ساختمان به عنوان ابزاری جهت از بین بردن هرگونه تردید استفاده می کند. نویسنده ( نه راوی ) با همزمانی تلقینی که از خواندن کتاب ناشی شده و واقعیتی مجازی که در آن سرپرست ساختمان کشته می شود خواننده را با این پرسش روبرو می کند که:
چگونه تلقین های شخص خیال باف به واقعیت تبدیل شده؟
مگر نه این که خودش به تلقین ناشی از خواندن کتاب اعتراف می کند؟
پاسخ در سطر آخرداستان نهفته است:
( همان طور که منطقی به نظر می رسد این یک مورد کاملا" تلقینی بود). بدین معنا که منطق زندگی راوی منطق تلقین است. این درون مایه ی داستان است. راوی آن قدر در خیالات خود سیر می کند و آن قدر بدان ها وابسته می شود که حتی با علم بر غیرواقعی بودن حادثه ی درون آشپزخانه نیز نمی تواند از آن رهایی یابد. در نتیجه از منطق خود استفاده می کند:
با استفاده از قدرت خیال بافی اش پادزهر حادثه ی درون آشپزخانه را در ذهن ساخته ( قتل سرپرست ساختمان توسط قاتل خون آشام ) و به خود تلقین ( تزریق ) می کند. این تلقین آن چنان قدرت مند است که خواننده را در موقعیت شخص خیال باف قرار می دهد.
سورنتینو با زیرکی به هدف دوم خود نیز می رسد و خواننده خود را تا حدودی ریشخند می کند چرا که خواننده با همه ی منطقش مقهور قدرت تلقین شده.

تحليل شعر « سومی » اثر یانیس ریتسوس، شاعر اشيا و صحنه ها
سومي
هر سه نفر پشت پنجره بودند به دريا نگاهكنان.
يكي از دريا مي گفت. دومي مي شنيد. سومي نه مي گفت، نه مي شنيد، او در ژرفناي دريا بود، غوطه ور بود.
در پس جامهاي پنجره، حركات نرم و آرام او، در نيلي لطيف؛ شفاف به چشم مي آمد.
او به كشف قايقي مغروق ميرفت. زنگ مرده نوبت به صدا درآمد؛
حباب هاي ظريف بالا مي آمدند و با صداهاي كوتاه آرام ميتركيدند.
ناگاه يكي پرسيد: « غرق شد؟ » ديگري گفت « غرق شد ».
سومي از عمق دريا آنها را مي نگريست، عبث، همان طور كه غرق شدگان را مي نگرند.
شاید اگر « سومی » ( و برخي ديگر از شعرهاي ريتسوس )، در کتابی تحت عنوان « مجموعه اشعار » منتشر نمیشد، خواننده ناآشنا و شايد هم آشنا به ادبيات را به اين پرسش واميداشت كه متن موجود شعر است يا داستان؟! چرا که « سومي » و شعرهاي مشابه ريتسوس، از عناصري داستاني سود ميبرند كه به برخي از آنها در اين شعر اشاره ميكنم. هر چند هميشه ميان شعر و داستان عناصر مشتركي وجود دارد؛ اما در شعرهاي ريتسوس اين عناصر آنقدر به هم نزديك و باهم برابر ميشوند كه كار تشخيص را بسيار سخت ميكنند.
شعر ريتسوس، سهل و ممتنع است: اشياي سادهاي را كه هر روز با آنها سروكار داريم كنار هم ميچيند ( كه من نام اين كار را دكوپاژ شاعرانه مينهم.) و به كمك همين دكوپاژ شاعرانه، موقعيت و وضعيت انسانها در زندگي را بر ما آشكار ميكند. سپانلو مترجم اشعار ريتسوس در اين باره ميگويد: انسان ( در شعر ريتسوس ) كه با حضورش به اشيا معني ميدهد، با غيبت خويش معناهاي از دست رفته را تاكيد ميكند و اين خود سرآغاز پيامي اجتماعي است: تاكيد بر فقدانها. و نيز ميگويد: ريتسوس گرچه به زبان جهاني شعر ميگويد و سخنش مفهوم ملتهاست، اما عميقا" يوناني است. شعر او سند اميدها و سرخوردگيهاي مردم اوست... بدبينياش يك بنبست نيست، حامل شناخت و ضعيت است، تشريح موقعيت است، واگذاري خوشبيني كوركورانه به ياس آگاهانه است.
و حالا تحليل شعر، همراه با هراسي كه از نام بزرگ ريتسوس دارم؛ نكند جايي اشتباه كرده باشم.
ابتدا به برخي عناصر داستاني موجود در شعر اشاره ميكنم كه در شعرهاي ريتسوس فروان يافت ميشود، تا جاييكه « سومي » چيزي كم از يك داستان كوتاه ندارد:
1.صحنه: (در اکثر شعرهای ریتسوس وجود دارد.) که در این شعر به دو بخش تقسیم شده: این سو و آن سوی پنجره ، به گونهاي که دریافت درونمایه ( اگر با اثر به عنوان يك داستان برخورد كنيم ) ارتباط مستقیمی با محل قرارگيري شخصيتها در صحنه دارد و مانند یک لوکیشن سینمایی دکوپاژ شده است.
2. نظرگاه ( زاویه دید مشخص ): دانای کل نمايشي محدود می باشد، چرا که به جز سطر آخر شاعر_راوي مانند يك دوربين همه آنچه را كه اتفاق ميافتد به تصوير ميكشد اما به يكباره در سطر آخر ماجرا از نگاه نفر سوم به ذهن خواننده منتقل و نتيجه گيري ميشود.
3. درون مایه ی مشخص ( اگر با اثر به عنوان داستان برخورد كنيم ): شباهت نگاه انسانها به هم در وضعيتهاي متضاد كه با توجه به درهم تنيدگي عينيت و ذهنيت در شعر سرنوشت مشابهي را براي هر سه نفر رقم خواهد زد.
4. شخصیت پردازي: جالب است که این شعر دارای سه شخصیت می باشد ( نفر اول و دوم، فرعی و نفر سوم، اصلی) که پرداختشان مانند درونمایه به وسیله عنصر صحنه و زاویه دید حاکم بر اثر صورت می گیرد.
5. اثر دارای آغاز، میانه و پایان است...
و موارد ریز و درشت دیگری که می توانند نام داستان بر اثر نهند.
اما آن چه سبب شده « سومي » بيشتر شعر باشد تا داستان، لحن و زبان شاعرانه ( كه البته نقش مترجم در اين ميان غير قابل انكار است. چرا كه ترجمه احمد پوري از همين شعر فاقد چنين زباني ست و ناخواسته شعر را از دو عنصر مهم يعني عاطفه يا احساس و موسيقي تهي ميكند.) و از همه مهم تر درهم تنیدگی عینیت موجود و ذهنیت شخصیت هاست که با عبور ازهم شاعر را به مقصود می رسانند. عینیتی حاکی از غرق شدن نفر سوم در تقابل با ذهنیتی ( نفر سوم و شاعر _ راوی ) که نفر اول و دوم را مغروق می پندارد:
هر سه نفر پشت پنجره بودند به دریا نگاه کنان: اولین تصویر در ذهن خواننده نقش می بندد. ( همانطور كه اورهان پاموك نويسنده ترك و برنده نوبل ادبي 2006 ميگويد: انديشه تركيب زبان و تصوير است. و در اين شعر و شعرهاي ديگر، ريتسوس با تركيب استادانه و پيچيده اين دو مولفه، خواننده خود را به تفكري عميق وامي دارد، درست همانگونه كه نفر سوم را در همين شعر. ) تصویری که در لحظه اول ( قبل از خواندن همه شعر ) سبب می شود به غلط بپنداریم هر سه نفر در کنار هم و در يك سوي پنجره ایستاده اند و باهم مشغول تماشاي دريا ميباشند؛ ناشی از شباهت ذهنیت نفر اول و دوم با نفر سوم ميباشد. چرا كه هر دو طرف، طرف مقابل را مغروق ميپندارند و اگر چه غرق شدن سومي واقعي، ملموس و عيني است، اما ذهنيت نفر سوم برتر از واقعيت موجود است كه حقيقت است و به حق اولي و دومي را به ديده غرق شدگان مينگرد: ( سومي از عمق دريا آنها را مي نگريست، عبث، همان طور كه غرق شدگان را مي نگرند ). چرا كه زنگ مرده نوبت براي اولي و دومي هم به صدا در خواهد آمد. به نوعي سومي آينده عيني اولي و دومي ميباشد و با عبث نگريستنش به اولي و دومي گويي از آينده آن ها آگاه است. انسانهايي كه به نوبت براي كشف قايق مغروق، خود را به آب ميسپارند و در نهايت خود غرق ميشوند: (او ( سومی ) به کشف قایقی مغروق می رفت. زنگ مرده نوبت به صدا درآمد. حباب هاي ظريف بالا مي آمدند و با صداهاي كوتاه آرام ميتركيدند ). سردي و بي تفاوتي اولي و دوم نسبت به غرق شدن نفر سوم خود دليلي بر مدعاست: ( ناگاه يكي پرسيد: « غرق شد؟ » ديگري گفت « غرق شد ». )
همين ظرافتهاست كه خصلتي سورئاليستي به شعر ريتسوس ميدهد. ( در ايران سورئاليسم اغلب مترادف فراواقعگرايي آورده ميشود، اما در اصل به معناي واقعيت برتر است.) در واقع هر سه نفر برحسب موقعیت مکانیشان نسبت به پنجره، پشت پنجره قرار دارند و دليل اينكه شاعر در سطر اول توضيحي به ما نميدهد و موقعيت هر سه نفر را يكسان نشان ميدهد، اول به دليل داستانوارگي شعر و دوم ناشي از شباهت ذهنيت و سرنوشت شخصيتهاي اين سو و آن سوي پنجره است.