تبليغاتX
تنگ بی ماهی
داستانی از کتایون ( پندار )

بوسه های دخترانه دخترکان

دوست دخترک که چشم گذاشت، دختر دوید و خود را بین شمشادها پنهان کرد. مادرش گفته بود:" هیچوقت اونجا قایم نشو. یه بار یه دختری رو مرده اونجا پیدا کردن". مادر که این را گفته بود، دوستش هم بود و لابد حالا می ترسید لابلای شمشادها را بگردد. اینطوری وقتی دوست دخترک می رفت جاهای دیگر را بگردد او می توانست به دو خود را به درخت موعود برساند و سُک سُک کند.

لای شمشادها که خزید از ترس مورمورش شد. چشمانش را بست تا نفهمد که کجاست. صدای دوستش که می شمرد را از دور می شنید و صدای تاپ تاپ دلش را هم. خوب که گوش کرد یک صدای آرام دیگر هم شنید. صدای یک دختر جوان که به نرمی با کسی حرف می زد. دختر چنان نرم و مهربان حرف می زد که ناخودآگاه به سمت صدا چرخید و خواست شنونده اش را ببیند.

چشمانش را باز کرد. در دو قدمی او دو دختر در تاریکی پارک خود را در پناه شمشادها پنهان کرده بودند. یکی از آنها در سکوت به صورت دیگری خیره شده بود. محو تماشایشان شد.  فهمید که آنها هم دارند بازی می کنند. در فکر اسم بازیشان بود که ناگهان لبهایشان به هم نزیک شد و دستانشان در پیراهن یکدیگر فرو رفت. دلش پیچ خورد، نمی دانست دوستش تا چند شمرده است اما از شمشادها بیرون زد و فریاد زد:" سُک سُک".

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 16:37 توسط مهدی علاقمند |

داستانی که خواهید خواند کاری است از دوست خوبم محمدامین عابدین.

به فدریکو فلینی و همسر باوفایش جولیتا ماسینا

هشت و نیم

مرد از پشت پنجره زن را دید که از ماشین پیاده شد ،به طرف آیفون رفت و دکمه را زد در اصلی آپارتمان باز شد زن وارد حیاط شد و با آسانسور به طبقه سوم رفت. حالاروبروی هم روی مبل نشسته بودند و تو چشمهای هم نگاه می‌کردند صدای موسیقی ملایم خارجی شنیده می‌شد مرد به زن شربت تعارف کرد زن بلند شد و روسری و مانتویش را روی جا لباسی جلوی در آویزان کرد و در آینه آرایش‌اش را درست کرد . زن در خانه گشتی زد و به طرف یکی از اتاقها رفت ، در اطاق را باز کرد نگاهی به داخل اتاق انداخت ، به طرف مرد آمد و دستش را گرفت و بلند کرد و با هم وارد اتاق شدند ، مرد را روی تخت خواب هل داد  مرد روی تخت افتاد ، زن پیش او نشست مرد ، خواست چیزی بگوید، زن جلوی دهانش را گرفت و انگشت اشاره اش را روی نوک بینی اش ستون کرد تکمه های پیراهن مرد را یکی یکی باز کرد و پیراهن مرد را درآورد و به گوشه ای پرت کرد دستش را توی موهای مرد برد مرد از او فاصله گرفت و فریاد کشید :خانم محترم من یک نویسنده هستم و از روی تخت بلند شد و لباس اش را پوشید ، اونم یک نویسنده متعهد و از اتاق خارج شد. زن کنار پنجره رفت و با انگشتانش عدد سه را نشان داد .  صدای زنگ در شنیده شد مرد از چشمی بیرون را نگاه کرد پاورچین پاورچین پیش زن برگشت زن روی تخت دراز کشیده بود و به سقف اتاق خیره شده بود مرد گفت : دوتا مامور پشت درن ، زن جواب داد: من بهشون زنگ زدم و به طرف جالباسی رفت لباسهایش را پوشید مرد از او پرسید چی کار داری می کنی؟ زن روسری اش را گره زد ، اگه اجازه بدی توضیح می‌دم و تند و تند گفت: من معتقدم نویسنده باید سوژه مورد نظرش رو خوب بشناسه  و شمادر واقع تازه ترین سوژه من برای...  زن بی اعتنا به حرفهای مرد در را باز کرد ، دو نفر مامور با لباس فرم ظاهر شدند یکی از آنها که موهایش بلند تر بود پایش را به نشانه احترام به زمین کوبید و گفت: در خدمتیم قربان و با انگشت به مرد نویسنده اشاره کرد ، شما آقا تشریف بیارین مرد نویسنده آب دهانش را قورت داد  و گفت: اجازه بدین یه لحظه و به سمت کتابخانه اش که وسط حال بود رفت و چند جلد کتاب از قفسه ها بیرون کشید و به سمت ماموررفت ، ببینید من نویسنده شناخته شده‌ای هستم می بینید اینا کتابهای من هست که چاپ شده اگر دقت بفرمایید موسسه انتشاراتی خیلی مهمی با من کار کردن اصولا ما نویسنده ها ، مامور توی حرفش پرید ، کارت شناسایی لطفا پایان خدمت باشه بهتره ، نویسنده چند لحظه مکث کرد ، چیه نداری یا داری‌و معافیه ، ماموراز جیبش کارتی را بیرون کشید ، این مال منه ، کارت ارتشه حال می کنی؟ این خانم گفته تا زمانی که کارت پایان خدمت نداشته باشی خبری نیست ،کارت را دو دستی به زن داد: تقدیم به شما ، زن کارت را گرفت و گفت: مبارکه شب می‌مونی یا می‌ری  و هردو زدند زیر خنده ، سربازی که موهایش را از ته زده بود ، کلاهش را از سر برداشت گفت: من فردا می‌شم نه ماه خدمت وقت زائیدنمه میشه منم باشم ، خیلی مخلصیم به خدا؛ زن کیفش را رو دوشش انداخت و از نویسنده خداحافظی کرد سوار آسانسور که شدند سربازی که موهایش بلندتر بود از زن پرسید: راستی یارو کارت پایان خدمت داشت یا نه، زن چیزی نگفت و درآسانسور بسته شد و به طرف پایین راه افتاد ، مرد ساعت روی دستش را نگاه کرد ساعت هشت ونیم بود ، کاغذ سفیدی برداشت و نوشت : هشت ونیم . سیگاری روشن کرد و شروع کرد به نوشتن. / پایان

........................................................................................................................................................................

تریبون مدیر وبلاگ:

۱. نوشتن نقد داستان «حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه » از مجموعه داستانی به همین نام  اثر مصطفی مستور را دو سه هفته ای می شود که تمام کرده ام. در ارسال های بعدی تقدیم تان خواهم کرد.

2. خواندن کتاب « کتاب کوچک فلسفه » ( حکمت بزرگترین اندیشمندان جهان به زبانی خودمانی ) نوشته گریگوری برگمن، ترجمه کیوان قبادیان، نشر اختران را به همه توصیه می کنم؛ حتی کسانی که از خواندن متنفرند!

3. کتاب « یک مرد بزرگ » نوشته میرچا الیاده ی رومانیایی، شاهکار است. آدم باورش نمی شود، یک اسطوره شناس این قدر عالی داستان بنویسد.

4. عاشقان بخوانند: « در بندر آبی چشمانت »، گزینه شعرهای عاشقانه ی نزار قبانی، شاعر سوری، ترجه احمد پوری، نشر چشمه.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:47 توسط مهدی علاقمند |

داستان دیگری از محمد امین عابدین

یک اتفاق ساده

مرد با زن و دختر کوچکش در رستوران شام می‌خورند که تلفن همراه مرد زنگ خورد . بعد از گفت‌ و گویی کوتاه مرد در گوش زن چیزی گفت و زن آهسته جواب داد: خدا به همرات . مرد صورت دخترش را بوسید و از رستوران بیرون رفت. زن بلافاصله دنبالش راه افتاد. همانطورکه زیر لب دعا می خواند و به طرف مرد فوت می کرد آن طرف خیابان مرد را دید که سوار ماشین شد و حرکت کرد. ماشین مرد جلوی در خانه ای ایستاد . در بازبود . صدای پارس سگی از درون خانه شنیده می شد . سگ با دیدن مرد آرام شد و روی زمین نشست . ساختمان اصلی انتهای حیاط قرار داشت. وارد یکی از اتاقها شد، کتش را روی چوب لباسی آویزان کرد ، چند لحظه در آینه به خودش خیره شد ، اسلحه کمری‌اش را جلوی صورتش آورد و مسلح کرد ، آهسته گفت: 67 ، به اتاق دیگری رفت ، زن جوانی با  چشم‌ها و دست‌های  بسته روی صندلی نشسته بود . به او نزدیک شد و چیزی در گوشش گفت. زن فریاد زد: هرگز . مرد گفت : نمی خوای... زن حرفش را قطع کرد : گفتم هرگز. مرد با دست چپ لیوان آبی را که کنار صندلی بود برداشت و روی لب‌های زن خالی کرد و با دست راست نوک اسلحه را وسط پیشانی زن گذاشت‌. زن سرش را چند بار به چپ و راست تکان داد. نوک اسلحه روی پیشانیش جا به جا شد. مرد چند لحظه مکث کرد، بعد لیوان را در هوا رها کرد و کف دست چپش را که حالا خالی شده بود روی سر زن فشار داد و ماشه را چکاند. درراه برگشتن به راننده‌ ای که بنزین ماشینش تمام شده بود کمک کرد ، روزنامه خرید ، سه تا بلیط سینما رزرو کرد و زن و دخترش را که جلوی رستوران منتظر بودند سوار کرد. زن قبل از سوار شدن یک اسکناس هزار تومانی از مرد گرفت و دختر کوچک با کمک زن اسکناس را توی صندوق صدقات انداخت.  

۲۷/۲/۸۵

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 23:48 توسط مهدی علاقمند |

برای مهدی علاقه مند و تنگ بدون ماهی اش

شبانه

چند شب پیش از یکی از خیابان های تاریک شهر می گذشتم. مردی جلوم را گرفت و سلام کرد. من هم بدون این که نشان بدهم ترسیده ام، جواب سلامش را با خونسردی دادم. مرد از من خواهش کرد برای انجام کاری به او کمک کنم. در مورد این که چه کاری دارد، سوال کردم، جوابی نداد. باز هم سوالم را تکرار کردم، مرد آرام گفت:

- می خوام نیازم رو برطرف کنی!

شوکه شدم:

- چه نیازی؟

جواب نداد. سرم را پایین انداختم و چند قدمی از مرد دور شدم. احساس کردم، مرد پشت سرم راه افتاد. بدنم می لرزید. جرئت نداشتم برگشتم. قدم هایم را تند تر برداشتم. دستی روی شانه ام زد. ایستادم. شانه ام را مالش داد. بدنم سرد شده بود. هیچ کس در خیابان تاریک نبود. دلم می خواست فریاد بزنم و کمک بخواهم. زبانم قفل شده بود.  برگشتم، کسی نبود. صدایی شنیدم:

چرا نپرسیدی نیاز من چیه؟

چشم هایم را چرخاندم، همان مرد بود. چارزانو روی زمین نشسته بود. نگاهش کردم، سرش را پایین انداخت، دو دستش را روی صورتش گذاشت و نفس بلندی کشید، احساس کردم خسته است، روبروی او نشستم. خندید. به او خیره شدم. شروع کرد به حرف زدن:

- پول ازت نمی خوام، فقط با من حرف بزن یا لااقل به حرفام گوش بده.

تمام حرف هایش را گوش دادم، تشکر کرد. اسم و فامیلش را هم نپرسیدم. او هم نپرسید.

محمد امین عابدین

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 12:13 توسط مهدی علاقمند |