عبید زاکانی
شخصی ماست خورده بود، قدری به ریشش چکیده. یکی از او پرسید چه خوردهای؟
گفت: کبوتر بچه.
گفت: راست میگویی که زیلش بر در برج پیداست*
زیل: فضلهی کبوتر
بُرج: کبوترخان (عمارت بلند چشمه چشمه) و مدور که کبوتران اهلی را در آن جا میدهند.
2
گرانگوشی به قزوینی گفت: شنیدم زن کردهای؟
گفت: سبحانالله تو که چیزی نشنوی این خبر از کجا شنیدی؟
3
درویشی گیوه در پا نماز میگزارد. دزدی طمع در گیوهی او بست. گفت: با گیوه نماز نباشد.
درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد گیوه باشد.
4
قزوینی، خر گُم کرده بود، گرد شهر میگشت و شکر میگفت.
گفتند: شکر چرا میکنی؟
گفت: از بهر آنکه برننشسته بودم وگرنه من نیز امروز چهارم روز بودی که گم شده بودمی.
5
یکی از دیگری پرسید که قلیه را به قاف کنند یا به غین؟ گفت: قلیه نه به قاف کنند و نه به غین، قلیه به گوشت کنند.
6
قزوینی، پای راست بر رکاب نهاد و سوار شد، رویش از کفل اسب بود.
گفتنر واژگونه بر اسب بنشستهای.
گفت: من باژگونه ننشستهام. اسب، چپ بوده است.
7
طفیلی را پرسیدند اشتها داری؟ گفت: منِ بیچاره در جهان همین متاع دارم.
مامان / پی یر اُتن گرونیه / خجسته کیهان / نشر اُفق
مامان، که مثل بیشتر خانمهای سالمند لجباز بود، همیشه از اینکه پیشنهاد ما را بپذیرد و خود را از پنجره به بیرون پرتاب کند، طفره میرفت؛ من و برادرم چندین سال بود که به اصرارِِ تمام این را از او میخواستیم. هر دو در اینباره فکرهایی داشتیم، ولی با اینکه هربار که برای دیدارهای هفتگی به منزلش میرفتیم، تکتک یا هر دو سر به سرش میگذاشتیم و پیشنهادمان را مرتب تکرار میکردیم، او میگفت: "بس کنید، گوشم را بردید. من سنم از این بچهبازیها گذشته!" لجباز.
هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که هیچچیز، نه سخنرانیها، نه التماسهای ما هرگز نمیتوانست تنگنظریهای او را تغییر دهد و به برداشتن گام نهایی برسد. زرنگی این زن در برابر امور زندگی، ما را به ناامیدی میکشاند؛ بهخصوص برادرم را که غالباً اعتماد به نفسِ خارقالعادهای داشت و از مدتها قبل پیشبینی کرده بود که عاقبت با صبر و پایداری بر مقاومت این هشتاد و چندسالهی چابک پیروز میشویم.
چیزی نمانده بود که دست برداریم و چون خسته شده بودیم، خیال داشتیم دیگر در اینباره حرفی نزنیم که دیروز، وقتی به مناسبت جشن معراج هر سه گرد میزی نشسته بودیم، چای مینوشیدیم و شیرینی مربایی میخوردیم، او را دیدیم که بلند شد، به آرامی چارپایهای را کنار پنجرهی باز گذاشت، کفشهایش را کند، به آن سوی پنجره پا گذاشت و بیآنکه کلمهای بگوید، خود را به خلاء پرتاب کرد.
ابتدا بر خلاف محاسبات آشفتهی برادر بزرگم، مادرمان در آسمان پرواز نکرد، بلکه بیستمتر پایینتر، پیش پای رهگذران عجولی سقوط کرد که غالباً به چنین نمایشهایی بیتفاوت بودند.
چنین بود که بار دیگر حرف من درست از آب درآمد و شرط را بردم. برادرم که بر اثر باخت کمی دمغ شده بود، فوراً انگشتری را که بر نگینش سپر و اسلحه و حروف اول نام پدرمان نقش بسته بود، به من داد؛ انگشتری که پس از مرگ پدرمان به ارث برده بود و من از آن پس همیشه آن را خواسته بودم؛ چون آدم دوست دارد بعد از مرگ عزیزانش، یادگاری از آنها داشته باشد.
نوامبر
پیتر بیکسل
مرد ترسیده بود و وقتی به کسی میگفت: " سردتر شده " توقع داشت دلداریش بدهند.
طرف مقابل میگفت: " بله، نوامبره."
او میگفت: " چیزی به کریسمس نمانده."
گازوییل خریده بود، یک پالتوی زمستانی هم داشت، خودش را برای زمستان آماده کرده بود، با این همه میترسید. زمستان کارِ آدم را میسازد. در زمستان هر اتفاق وحشتناکی ممکن است رخ بدهد. جنگ مثلاً. در زمستان ممکن است آدم را از کار اخراج کنند، در زمستان ممکن است آدم سرما بخورد. میشود در مقابل سرما از خود محافظت کرد؛ دستمالگردن، یقهی پالتو، دستکش. اما ممکن است بازهم سردتر بشود.
الآن " بهار" گفتن فایدهای ندارد.
ویترینها روشناند و توهم گرما را بهوجود میآورند. اما ناقوسهای کلیسا میلرزند، زمهریر است. توی کافهها گرم است، توی خانه بچهها پنجرهها را باز میکنند و در خانه را نمیبندند، توی مغازهها آدم کلاهش را جا میگذارد.
آدم متوجه نمیشود درختان چهطور برگهایشان را از دست میدهند. یکباره دیگر برگی ندارند. در آوریل دوباره برگ دارند، در ماه مارس شاید.
مرد پیش از اینکه از خانه بیرون برود پولش را میشمارد.
دیگر برف نخواهد بارید، دیگر برفی در کار نیست.
زنان سرمازده زیبایند. زنان زیبایند.
با خود گفت: " باید به سرما عادت کرد. آدم باید نفس عمیق بکشد و تندتر راه برود." – از خودش پرسید: " هدیهی کریسمس برای بچهها چی بخرم؟"
به یکی گفت: " آدم به سرما عادت میکند." طرف جواب داد: " آره، سردتر شده، نوامبره."
از مجموعه داستان " آمریکا وجود ندارد "
ترجمهی بهزاد کشمیری پور
نشر مرکز / چاپ اول - 1387
داستانی از بلقیس سلیمانی
حسینقلی خان رازی
با دوستم مرضیه شرط کردم که معلم باسواد و خوشزبان تاریخ را نیز هم مثل دیگر معلمها سوسک کنم. درس دربارهی رجال دورهی مشروطیت و بررسی نقش آنها در این نهضت بود. مثل همهی کلاسها، با کنجکاوی یک دانشآموز اهل مطالعه از معلم تاریخ دربارهی نقش حسینقلیخان رازی در مشروطیت پرسیدم. معلم بی اندکی تامل، از نقش مهم حسینقلیخان در واسطهگری بین مجلس و دربار سخنها گفت و امضاء حکم مشروطیت را به دست مظفرالدینشاه، نتیجهی رایزنیهای او دانست. دربارهی گذشتهی حسینقلیخان رازی داستانهایی شیرین نقل کرد و از دوران وزیرمختاریاش در دربار عثمانی و اقامتش در برلین و کمک به انتشار روزنامهی قانون حرف زد. من گیج و مات به مرضیه نگاه میکردم. حسینقلیخان رازی فقط همسایهی مافنگی ما بود.
از مجموعه داستان بازی عروس و داماد
نشر چشمه
داستانی از کورت توخولسکی (1935-1890)
نویسنده آلمانی
کک
توی یکی از ادارات پست بخش دگارد تو جنوب فرانسه یه یه پیردختر کار میکرد. این دخترخانوم عادت بدی داشت که نامههای مردم رو یه ذره باز میکرد و میخوند. همهی عالم اینو میدونستن. اما توی فرانسه سرایداری و تلفن و پست نهادای مقدسی هستن که کسی حق نداره کاری به کارشون داشته باشه. برای همینم کسی کاری به کارشون نداشت.
خلاصه دخترک نامههای این و اونو باز میکرد و میخوند با دهنلقیهاش برای مردم دردسر درست میکرد.
توی همین بخش دگارد یه کنت باهوش تو یه قصر زیبا زندگی میکرد. آخه تو فرانسه بعضی وقتا کنت باهوش هم پیدا میشه. ایشون روزی از روزا یه مجری محکمه رو به قصرش احضار کرد و در حضور اون نامهای به یکی از دوستاش نوشت. متن نامه به قرار زیر بود:
دوست عزیز سلام،
از اونجایی که میدونم امیلیه دوپن کارمند ادارهی پست اگه مرتب نامههای ما رو باز نکنه و نخونه از فرط کنجکاوی میترکه، اینه که توی این نامه یه کک میندازم تا بلکه براش درس عبرت شه و دست از این کار ناشایستش برداره.
امضاء: کنت الکی
کنت در حضور محکمه در پاکت نامه رو بست، اما ککی اون تو ننداخت.
وقتی نامه به دست صاحبش رسید یه کک هم توش بود.
هفتهی آینده به معرفی این نویسنده خواهم پرداخت.
مقدمه:
برای این پست داستان کوتاهی از نویسنده معاصر آمریکای لاتین ( فرناندو سورنتینو) انتخاب کرده ام که فکر کردن درباره ی آن بیش از خواندنش زمان می برد. نوشته های او سبکی خاص در داستان نویسی معاصر به وجود آورده است. در آینده بیش تر از او خواهم نوشت. ضمنا" نقدی هم بر داستان نوشته ام که می توانید آن را در پست بعدی بخوانید.
تنها یک تلقین
دوست من می گوید من خیلی خیال باف هستم. من هم فکر می کنم حق با اوست. به عنوان مثال او به در گیری من با حادثه ای که دوشنبه پیش برایم بوجود آمد اشاره می کند. آن روزصبح مشغول خواندن یک رمان ترسناک بودم گرچه هوا روشن بود اما من قربانی قدرت تلقین شدم و این حالت باعث شد که تصور کنم که یک قاتل تشنه به خون در آشپزخانه است و این قاتل خون آشام یک خنجر بزرگ را در هوا می چرخاند. او منتظر است من داخل آشپزخانه بشوم و او به رویم جست بزند و خنجرش را در پشت من فرو کند. بنابراین تحت تاثیر این تلقینات با این که کاملا" روبروی در آشپزخانه که باز بود نشسته بودم اما باز حس می کردم قاتل پشت دربسته کمین کرده است و من چنان قربانی این حالت تلقین شدم که جرات نداشتم وارد آشپزخانه شوم. این موضوع باعث نگرانی من شد چون کم کم موقع ناهار می رسید و من مجبور بودم به آشپزخانه بروم در همین موقع زنگ در به صدا درآمد.
بدون این که بلند شوم فریاد زدم: بیا تو در باز است سرپرست ساختمان وارد شد درحالی که دو سه تا نامه در دست داشت گفتم: پایم خواب رفته می توانی به آشپزخانه بروی و یک لیوان آب بیاوری؟ او گفت: البته و در آشپزخانه را باز کرد و داخل شد صدای فریاد کسی را شنیدم که به زمین افتاد و با افتادنش ظرف ها و بطری های زیادی هم به زمین ریخت. آن گاه از روی صندلی خود جهیدم و به طرف آشپزخانه رفتم سرپرست ساختمان روی میز خم شده بود و یک خنجر به پشت اش فرو رفته بود او مرده بود. و در این لحظه آرام شدم حالا می توانستم مطمئن شوم که هیچ قاتلی در آشپزخانه نیست. همان طور که منطقی به نظر می رسد این یک مورد کاملا" تلقینی بود.
نویسنده: فرناندو سورنتینو
مترجم: میترا کیوان فر
منبع: ماه نامه ی آزما( اردیبهشت ماه هشتادوپنج )