|
شعرها و داستانهای مهدی علاقمند
|
مامان / پی یر اُتن گرونیه / خجسته کیهان / نشر اُفق
مامان، که مثل بیشتر خانمهای سالمند لجباز بود، همیشه از اینکه پیشنهاد ما را بپذیرد و خود را از پنجره به بیرون پرتاب کند، طفره میرفت؛ من و برادرم چندین سال بود که به اصرارِِ تمام این را از او میخواستیم. هر دو در اینباره فکرهایی داشتیم، ولی با اینکه هربار که برای دیدارهای هفتگی به منزلش میرفتیم، تکتک یا هر دو سر به سرش میگذاشتیم و پیشنهادمان را مرتب تکرار میکردیم، او میگفت: "بس کنید، گوشم را بردید. من سنم از این بچهبازیها گذشته!" لجباز.
هر دو به این نتیجه رسیده بودیم که هیچچیز، نه سخنرانیها، نه التماسهای ما هرگز نمیتوانست تنگنظریهای او را تغییر دهد و به برداشتن گام نهایی برسد. زرنگی این زن در برابر امور زندگی، ما را به ناامیدی میکشاند؛ بهخصوص برادرم را که غالباً اعتماد به نفسِ خارقالعادهای داشت و از مدتها قبل پیشبینی کرده بود که عاقبت با صبر و پایداری بر مقاومت این هشتاد و چندسالهی چابک پیروز میشویم.
چیزی نمانده بود که دست برداریم و چون خسته شده بودیم، خیال داشتیم دیگر در اینباره حرفی نزنیم که دیروز، وقتی به مناسبت جشن معراج هر سه گرد میزی نشسته بودیم، چای مینوشیدیم و شیرینی مربایی میخوردیم، او را دیدیم که بلند شد، به آرامی چارپایهای را کنار پنجرهی باز گذاشت، کفشهایش را کند، به آن سوی پنجره پا گذاشت و بیآنکه کلمهای بگوید، خود را به خلاء پرتاب کرد.
ابتدا بر خلاف محاسبات آشفتهی برادر بزرگم، مادرمان در آسمان پرواز نکرد، بلکه بیستمتر پایینتر، پیش پای رهگذران عجولی سقوط کرد که غالباً به چنین نمایشهایی بیتفاوت بودند.
چنین بود که بار دیگر حرف من درست از آب درآمد و شرط را بردم. برادرم که بر اثر باخت کمی دمغ شده بود، فوراً انگشتری را که بر نگینش سپر و اسلحه و حروف اول نام پدرمان نقش بسته بود، به من داد؛ انگشتری که پس از مرگ پدرمان به ارث برده بود و من از آن پس همیشه آن را خواسته بودم؛ چون آدم دوست دارد بعد از مرگ عزیزانش، یادگاری از آنها داشته باشد.